برای دوستدار آذر
مهندس چینی فروشان
سلام
آذر در هرنگاهی بالاخره آذر است واین خود یکی از برجستگیهای آذر است نسل قدیم می گویند با کتابهای او کتابخوان شده اند وعمر گذرانیده اند بعد تعریف می کنند سفارش خواندن کتابهای او را به فرزندان وشاگردان خود کرده اند بعضی اورا نویسنده پاک قلمداد کرده اند با این مضمون که می شود کتابهایش را بی دغدغه آسیب رسانی به کودکان ونوجوانان معرفی کرد واین خود همیشه یکی از نگرانی های تربیتی بوده است که خانواده ها چه کتابهایی را برای فرزندان خود انتخاب کنند وهمیشه آذر انتخاب نخست بوده است به این معنی آذر نویسنده خانواده هاست ومن شک دارم خانواده ای کتابخوان واقعی باشد وکتابهای آذر را نخریده باشد حالا چیزی شبیه طاقچه کتاب خانواده ایرانی که چند کتاب خواندنی در آن هست . آذر اما در میان بزرگان دین هم از باب کتاب قصه های خوب برای بچه های خوب بی جایگاه نبوده است وبه همین سیاق در نزد یونسکو ونیز خاندان سلطنتی سابق .
جای بسی تاسف است که آذر در دانشگاه جایی نداشته است وبعضی اهل ادب اورا یا تحقیر کرده اند که چون تحصیلات آکادمیک نداشته اشت گویا حق هم نداشته است به تصحیح مثنوی دست بزند ویا از حافظ چیزی بگوید این درد ؛ درد کهنه ادیبان دانشگاهی ما وسرزمین سوخته ما در محیط دانشگاهی است کاری به آن نباید داشت خصوصا در عصر حاضر که دانشگاه واستادانش حدیث معرفت شناسی خاصی دارند نسلی نوخاسته با تحصیلات سفارشی آکادمیک وعنوان اما بسیار غریب با ریشه های فرهنگی این مرزوبوم وغریب تر با سینه هایی فراخ در مقابل عظمت گسترده این فرهنگ که ریشه در زمین سبز دارد وهمیشه سبز خواهد ماند شاید که کسی نباشد تا آبیاری مداومش کند اما این در درخت سرو کهنسال است . از این مقوله بگذریم اگر اشاره کردم به خاطر حرفهای پر دردی بود که آذر در نشستی خصوصی در باب این جماعت داشت
غریب تر این که اهل ادبیات کودک جز تنی محدود تا قبل از هجرت آذر از این غریبستان اورا به هیچ گرفته بودند یکی او را درکتاب بیست سالش تخطئه کرده بود وبعدها به جبر آگاهی - وبه هرحال غنیمت بود – ازدر عذر خواهی برآمد اما صادقانه بگویم آذر اورا نبخشید ومرد چرا که بسیار آذر از این تهمت زجر کشیده بود وبیچاره پیر مرد تنهای ما به خاطر ترس از این ماجرا مدتها عزلت ودوری گزیده بود ودر تنهایی گریسته بود در این میان سهم مصطفی رحماندوست برای توجه به آذر خاص وقابل احترام است بی ادعا با آذر بود واورا پاس می داشت شاید او که خود از فرهنگ دیر پای ایران وسرزمین نیاکانایرانی برخاسته بود می دانست اهل خرد را را باید بزرگ داشت این از اسباب بزرگی است
من اما با آذر گفتگوهایی از هزاران باب داشته ام که بخشی از آن را با همت شما وشاید با تشویق شما نگاشته ام وبخشی مهم تر از آن را .... این قصه را باید گذاشت تا زمان قصه آذر برسد حالا این جا عقیم تر از آن است که این آتش ققنوسی روشن شود یک روز شاید ققنوس دیگری از آذر متولد شود
چند نکته را من از آذر تلویحا می نویسم
آذر
صادق بود دروغ را نمی شناخت شاید درنوشته ها ونامه هایش این صداقت بیشتر از همه به چشم بخورد اگر از خودش ؛ خانواده اش ؛ شهرش ؛ دوستانش و... گفته است صادقانه گفته است این بخش از نامه ها ونوشته های آذر در تحلیل جامعه شناسی ومردم شناسی جایی بس مهم دارد یک نویسنده چگونه از درون درد کتاب نداشتن وکتاب خواستن به تولید کتاب برخاسته است واین تولید را نه از ابزار وارداتی که از درون پستوی مواریث بیرون آورده است پاک کرده است جلا داده است روز آمد کرده است وبه یادگار گذاشته است
کتابخوان بودو گنجینه ای از کتابهای خواندنی داشت بگذارید به آن دستمال کتاب آذر قداست ببخشیم او دستمال به دست نداشت تا رفاقت وجایگاه وپست ومنصب بگیرد او دستمال به دست داشت تا دانش در آن بپیچد وبه پستوی اندیشه برنشیند
جستجو گر بود وبا اهالی اندیشه در حوزه های مختلف غریبگی نداشت گر چه آن قدر متواضع بود که حتی اگر اصطلاحی را نمی فهمید به عیان از هرکس که به او می رسی می پرسید ویادم هست که این اواخر عجیب مبهوت عالم صفرویک شده بود وبه تعجب تعبیر می کرد از صفر چنین جهان یکتا بروز کردن !!! عجبا از این آدمی که خود صفر است اما در جهان خلق یگانه .... بگذریم که گاهی می خندید و می گفت برق که نباشد همه این جهان نابود می شود ودیگر مجموعه داده های صفرویک معنی دارد وبارها وبارها ادیسون را با احترام خاص یاد می کرد ومی گفت این مرد تاریکی را به تسخیر خود در آورد واز غارهای تاریکی عبور کرد
گریه آذر گریه برحال ما بود او هرگاه به دلتنگی می رسید صادقانه گریه می کرد اما من هم صادقانه بگویم گریه آذر گریه بر خود نبود گریه بر جهانی بود که برآن باید گریست وآذر خوب می گریست
خنده آذر چند لایه بود خنده کودکانه وتا آخر عمر کودک باقی ماند وخندید خنده دیگرش خنده بر روزگار بود برایش سکه داده بودند- جماعتی که به رسم شاهان انگار صله بخشیده اند – خندید وبه من نشان داد وگفت به چه درد من میخورد عزلت مرا درمان کنند .....
آذر با عشق غریبه نبود گرچه در جهان مجازی عشق بکر ماند اما او هم درد عشقی کشیده بود که مپرس
آذر با مثنوی عشقها کرده بود وتصحیح مثنوی او بازهم برای این بود که این کتاب مستطاب را پاک کند مثل همه غلط گیریهایی که بر دیگر کتابهای بزرگان کرده بود
آذر بچه ها را دوست داشت چون به قول خودش آنها بودند که خرج او را میدادند من تواضع بزرگی در این بیان می بینم او که خود عمرش را خرج بچه ها کرده بود خرجی خود را از آنها می دانست
راستش آذر اهل سیاست هم بود اما سیاسی نبود
آرزویش این بود که در بهشت هم کتابخانه باشد
چند آرزوی گفتنی هم داشت
کتابهایش را نقد کنند که نکردند
علمش نکنند واو را خودی نکنند که کردند
دربدر وغریبش نکنند که کردند غربت مزار اورا می گویم وتنی چند که مدعی بنیاد او شده اند امان از این مدعیان دروغین ....
و....
درود بر شما واهل ادبی که قرار است آذر را پاس بدارید یادتان باشد برای او فاتحه عشق بخوانید ونگذارید فاتحه اش را بخوانند
شايد به كلمات
شايد به جملات
ويا شايد
به
سطر هاي سياه كتاب ذهن سيال نويسنده اي كه گم شد
سلام
كرده باشم
اما
وقتي نگاه تو از كتابها پاك شد
به كدام هيچ گمشده
مي شود
سلام كرد
روز بي سلام
شب مي شود
اما
روز بي نگاه
تا انتها
در شب جاري است
چراغ دكان شعرم را
براي كاسبي روشن كرده ام
شايد
رهگذري كه شما باشيد
يادتان بيايد
سالهاست اين دكان باز است
وبشناسيد
كودكي را
كه پير شده است
انتظار شعر تازه اي دارم
شايد كسي بيايد ومن
شاعر روزگار اوهم باشم
مثل عكس فوري سال اول دبستان
چهل وهشت سال پيش با يك عكس فوري بدقواره روي يك صفحه با چند جدول ازنام وشماره كلاس اولي شدم
حالا نه خطي تازه بلدم
ونه
يادم مي آيد
سمت كلمات كدام سوي كتاب است
تنها دلم خوش است
آن كودك در آن قاب عكس مضحك فوري
هنوز نگاهم ميكند
ومن
نگاهش را مي فهمم
همين
گم نشدن در روزگار گمشده
كافي است
تادوباره بخندم
به پندنامه هاي بلند
به چهره هاي زشت
كه الفباي فراموشي را تكرار ميكنند
شايد كلمه ها بميرند
عشق اما
نمي ميرد
باران را که یادت هست باران می آید تا دل ابر باز شود
باد را که به خاطر داری باد می وزد تا بادبادکهای کودکی تادورترین آبی آسمان قد بکشند
وباز را که میشناسی
باز پرواز میکند تا پریدن تا اوج را به تماشا بگذارد
آدمی
اما
گاهی بادبادکهایش را گم میکند
گاهی با اندوهی سخت خاکستری باران را از پشت شیشه به تماشا می نشیند
وگاهی یادش می رود آسمان جای پرواز است
تا یادت نرفته است
سه حرفی باز را هجی کن
تا باز یادت بیاید
دل آدمی به وسعت دنیا ست
به تماشای ازدحام نشسته بودم
با مدادی سر شکسته
با مدادی جویده شده
با مدادی که کوچک می شد
وازدحامی که بیشتر می شد
وکاغذی که مچا له می شد
وخیالی که گم می شد
دیگر ازدحام هم در شکلی که شکل هم است یکسان است
آواز خوان دیگری باید
آواز دیگری شاید
ومدادی دیگر......
بامدادی دیگر نیز؟!!!!
بازی است تمام زندگی بازی است وقتی تنها هستیم بازیهامون رنگ یاد وخاطره دارند باورق زدن دفترهامون شروع میشن
با دیدن عکسهامون ادامه پیدا میکنن وبا خودگوییهایی که میکنیم شکلی از دیوونگی به خود میگیرند
خل بازی هامون که دیگه خیلی دیدنی اند اما ازهمه بامزه تر گریه هامون هستند که توی تنهایی با سکوت همراه میشن
یه عالمه اشک اونم توبازی تنهایی.....
اما بازی وقتی شروع میشه که با یکی همراه میشیم .
وبازی وقتی بازی میشه که باید نقش بازی کنیم وچقدر این روزها همه بازیگر شده ایم
..وچقدر این روزها وقتی دنبال خودمون میگردیم هیچ نشانه ای نمی بینیم
کجاست آن صدای معصوم کودکی؟
ورق های مشق خط خطی را کجا گم کردیم؟
دست سادگی را کجا رها کردیم که اینقدر گم شده ایم؟
از کوچه های مهربانی چگونه گذشتیم که بیابان مرگ شده ایم؟
یادم نیست یادم نیست یادم نیست اما...
به سمت برکه زلال برگردیم وبه رقص نیلوفرا ن که سینه باز کرده اند وبر نگاه شفاف آب می رقصند نگاه کنیم
این بازی نیلوفر وآب ؛ بازی عاشقانه ایست وعجب بازی عاشقانه ایست
سالها هم اگر بگذرند نیلوفر آبی با آن نگاه ساده اش به زلالی آب می خندد
نیلوفر وآب
بازی است تمام زندگی بازی است وقتی تنها هستیم بازیهامون رنگ یاد وخاطره دارند باورق زدن دفترهامون شروع میشن
با دیدن عکسهامون ادامه پیدا میکنن وبا خودگوییهایی که میکنیم شکلی از دیوونگی به خود میگیرند
خل بازی هامون که دیگه خیلی دیدنی اند اما ازهمه بامزه تر گریه هامون هستند که توی تنهایی با سکوت همراه میشن
یه عالمه اشک اونم توبازی تنهایی.....
اما بازی وقتی شروع میشه که با یکی همراه میشیم .
وبازی وقتی بازی میشه که باید نقش بازی کنیم وچقدر این روزها همه بازیگر شده ایم
..وچقدر این روزها وقتی دنبال خودمون میگردیم هیچ نشانه ای نمی بینیم
کجاست آن صدای معصوم کودکی؟
ورق های مشق خط خطی را کجا گم کردیم؟
دست سادگی را کجا رها کردیم که اینقدر گم شده ایم؟
از کوچه های مهربانی چگونه گذشتیم که بیابان مرگ شده ایم؟
یادم نیست یادم نیست یادم نیست اما...
به سمت برکه زلال برگردیم وبه رقص نیلوفرا ن که سینه باز کرده اند وبر نگاه شفاف آب می رقصند نگاه کنیم
این بازی نیلوفر وآب ؛ بازی عاشقانه ایست وعجب بازی عاشقانه ایست
سالها هم اگر بگذرند نیلوفر آبی با آن نگاه ساده اش به زلالی آب می خندد
گفتن ؛ پیدا شدن واژه نیست آمدن حس وحال ویافتن چیزی شبیه ترانه نیست گفتن ؛ فرصت است فرصتی که همیشه می آید اما تا همیشه نمی ماند
امروز بعد از هزار فرصت که رفته بود دوباره واژه ها آمدند ومن نمی توانستم نگویم
گفتم : میبینی بعد از ندیدن ها چقدر دیدنی دیده ایم
میبینی بازم تا به هم میرسیم کلی حرف داریم که بزنیم
به هم زل میزنیم بغضمون را یه جوری قایم می خوریم و بازم مثل همیشه کمی دلمون را پشت واژه ها قایم میکنیم
هی بهانه پیدا می کنیم از هر چیزی حرف بزنیم تا یه جوری از حرفها به آن حرف نگفته برسیم وباز هم نگوییم
چقدر به هم میخندیم که اینجوری بازهم هیچی نمیگیم
چقدر تا ساعتها بعد لال یک حس دیروزی میشیم و با خیالمون لال بازی در میاریم
مثل دویدن ثانیه ها چشمهامون دو دو میزنند تا ساعت خاطره هامون تیک تاکشو از یاد نبره
دنبال همه قابهای عکسامون بگردیم تا رد پای مثلا پیر شدن را ببینیم ونمبینیم که مگه میشه دید
عزیزمن... جانب شرقی ترین طلوع خیالهای غریب من
پشت همین کوچه گفتن ها
من هنوز
دزدیدن سری را درخم کوچه می بینم
که می گویند
هنوز چشم انتظار عبور عطری از تن یاس است
من هنوز آوازهای ساده را از یاد نبرده ام
با نگاهی یادمان بیاید حرفهایی را که بوی دیگری داشت
با صدایی بشنویم آوازهایی را که زمزمه کردیم
با عبور پرنده ای به سفرهایی بیندیشیم که با هم رفتیم
...وبا هر بهانه ای نگذاریم غبار بیاید ور چشمهایمان گرد
فراموشی بپاشد
یادمان باشد این روزها بهانه های ساده کافی است تا مارا در
غبارگم کند
قدر آیینه را بدانیم
دل, آیینه گرانبها تری است با دستهای عاشقانه برای دل هایی
که عاشقند دعاکنیم
کمی دلگیرم
شاید روز دیگری نوشتم
برای آمدنت بهانه ها دارم
تا شب است تک ستاره ها به رمز چشمک دلنشینی میزنند و از دور وسوسه میکنند
اما خورشید روی تو وسوسه چشمها را به وسعت خواستنها خواهد برد
کودکی را به یاد خواهد آورد با دستهایی از خواهش و چشمهایی از دانه های بلور خیس ونگران
دلتنگیهارا با شادی دیدار جابه جا خواهد کرد
حالا تا بیایی ودوباره ببینمت هیچکس باور نخواهد کرد به همه ورق پاره هاسرزده ام تا هزار باره دیدنت را مرور کنم
چقدر این آمدنت حضوری ساده دارد
وچقدر من بهانه دارم تا برای آمدنت بنویسم
کسی را که بیاید و بهانه های نبودنها را به فراموشی بسپارد باعطر یاد خواهم بوسید
به خیابان رفتم
یاد من وتو آنجا موج میزد
به خانه آمدم
یاد تو با من آمد
به خلوت نشستم
خیالت آهسته لغزید و در خاطرم نشست
سالهاست که عاشقت هستم وتو نمی بینی
وتو هنوز نمیفهمی
عشق آدمی را دیوانه میکند اما بیگانه نمی کند
بارانه
بیشتر به آسمان نگاه کن آنجا فرصت میکنی از زمین فاصله بگیری وبه سمت مشرقی ترین خیال یا مغربی ترین آرزو حرکت کنی
وقتی زمینی باشیم عادت میکنیم به همراه قطار لحظه ها به سرزمینهای آشنا برویم و سفری رفتنی وبرگشتنی را تکرار کنیم
وقتی زمینی باشیم حرفهای خوبمون را زود به خاطر آدمها از یاد میبریم
وقتی زمینی باشیم دفتر یادهامون را با حرفهایی از جنس دلتنگی خط خطی میکنیم
وفتی زمینی باشیم عادت میکنیم حرفهای دیگران را قرض کنیم یا حرفهامون را به دیگران قرض بدهیم بعد از مدتی یادمون میره چه حرفهایی که باید می گفتیم ونگفتیم
وقتی زمینی باشیم رنگهای عجیب وغریبی به دلمون می پاشیم گاهی هم به سیاهی می رسیم
وقتی زمینی باشیم یادمون میره آدمهایی به غربت لحظه ها رسیدند
وقتی زمینی باشیم از خیابانها که میگذریم به خط کشیها نگاه می کنیم و خط آدمهای گم شده را نمی بینیم
وقتی زمینی باشیم ...... هرچیز خوبی را که از یاد بردیم به یاد نمی آوریم
گاهی برای آن که یادهامون را به یاد بیاریم به آسمان نگاه کنیم
پری وارانه
پری غایب بود و اورا میخواندند: تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی
پری حاضر بود و میخواندند: ای قشنگ تر از پریا - ازخونه بیرون نریا
پری مانده بود تنها و نمی دانست کدام را باور کند آنکه اورا می جوید یا آنکه اورا نهان میسازد
قاصدکی از راه رسید و دویاره نسیم اورا با خود برد پری خندید و گفت:
امدن ورفتن حکایتی شیرین است آنکه می آید به انتظار پایان می دهد و آنکه میرود انتظار میآفریند
منو به یاد میاری
میتونی به سادگی یک فراموشی بهانه بگیری
حتی خواب مانده باشی
ویا یادت رفته باشد که امروز چه روزیه
واینقدر مشغول بودی که فراموشت شده
وکاری پیش آمده که پاک درگیر شدی
و......
خب همینجوری کم کم از دیدار لحظه هایی که بوی دیگری دارند محروم میشویم ویک روز ناگهان :
مثل همیشه دیر میشود
اتفاق می افتد
قاب عکسی در چشم ما می نشیندبا تصویری مات از کسی که فرصت نکردیم با او دیداری دوباره داشته باشیم
چشم ما گریه میکند نه برای کسی که دیگر اورا نمی بینیم بلکه برای خودمان که از دست رفته ایم
یادواره عشق
این روزها بعضی می پرسند: عشق چیست؟
پیشتر هم این سوال را پرسیده بودند
عشق پرسیدنی نیست
آن را که هنوز در سر پرسش است به کوی عشق راه نیست
وآن کس که در جستجوی رمز عاشقی است در حضور عشق قمار را باخته است
در خلوت عشق نه سر می ماند ونه دل
این قمار را هیچ عاقبتی تصور نیست
قرار
ساعت که به وقت همیشه بیاید تو کنار درخت باورها می آیی درختی که هزار تکه به اون آویزان شده است
هزار رنگ ؛ هزار نیاز و همه برای دلهای کوچک آدمهایی که میخوان دل بزرگی داشته باشند
تو ومن هم با هم به قرار همین درخت بارها آمده ایم
بار اول خودمون را دیدیم اما وقتی برمی گشتیم نگامون به مردی افتاد که چشماش به خاطر ما پر از اشک بود ومی گفت : کاش یک روز من را هم به قرار درخت میبردید
بعد با اورفتیم واو رنگ سالها غربت را به درخت پاشید و گفت : یک نفر که باید بیاد کی میاد؟غم غربت داره چشمامو بی نور میکنه وزار گریست
چقدر به یعقوب شباهت داشت و بار فراق یوسف غریب را می کشید
بعد ها هر بار با یکی رفتیم و هر بار شباهت آدمها را به حریم هجران و فراق اویی که رفته است بیشتر دیدیم و تا قیامت دل گریه ای را خواندیم
بعد دوباره به قرار درخت رسیدیم و هزار رنگ و هزار نیاز و شبهایی که شب نیازند شب آرزوها شبی که کاش به صبح آمدن او پیوند میخورد
برای کسی که دیگر نیست
خب گفته بودی که میروی ومن هم باور کرده بودم حتی به توگفته بودم : خوبه ؛ همین که با رفتن کنار اومدی خیلی خیلی خوبه اما یادت باشه یه حرفی را روزهای آخر بهت بگم
قرار بود روزهای آخر بیام و حرفی را که باید بگم می گفتم اما چی شد خبرم نکردی وبی خبر رفتی
میخواستم بهت بگم : حرف دلمو وقتی رفتی میزنم خب حتما یه چیزی میدونستی که خبرم نکردی حالا رفتی و من همه اون حرفا را بهت میگم:
بانوی بزرگ من
رفتن تقدیر همه است اما تو که مرا از رفتن باز داشتی دستهایم را در دستهایت گرفتی وگفتی: اگه جرئت داشته باشی میمونی واگه ترسو باشی خودتو میکشی ومن ترسیده بودم از ماندن وحشت داشتم
بمونم که چی ؟ هرروز شاهد آدمهایی باشم که قدشون با حرفاشون هیچ شباهتی به هم نداره حرف درست را باطل میکنند وحقیقت زیبا را به زشتی می آلایند
بمونم که چی؟ به چشمهای آدمهای فلک زده ای نگاه کنم که نمیدونند بودن یعنی به چشم اودن نه قایم شدن
بمونم که چی؟ به سایه ای شدن آدمها عادت کنم و برق هیچ خورشیدی را نبینم
خندیدی وگفتی : بمون تا خودت بشی. میخوای چی بشی یه قهرمان . خب بمون وقهرمان شو جرئتشو داری قهرمان بشی و قهرمان باقی بمونی یا وقتی قهرمان شدی تازه مزه زور را میفهمی و میری با زور دارها میشینی؟
قهرمان؟ یا هر آدم دیگه ای برای من فرقی نمیکرد اما جرئت کردم وگفتم باشه هر چی تو بخوای میشم تا آخر کار به من بگی: ارزش موندن را داشت یا نه؟
با هم موندیم گفتی وگفتی وگفتی ومن با توهمه راههای رفته را آمدم و چیزی شبیه زندگی را یافتم : عمری در آیینه
همه ما در آیینه زندگی می کنیم در آیینه کوچکی که بچگی است قد میکشیم وبه آیینه قدی تبدیل میشیم دستمون نمیرسه تا این آیینه را همیشه شفاف نگه داریم زنگاری به روی آیینه قدیمون مینشینه ودیکه تار وتار میشیم بعد
یه لحظه آشنا چشمامون را می بندیم وبه صدایی که برای شکستن آیینه آمده گوش میدیم آیینه میشکنه وهزار پاره میشه توی هر پاره یه آیینه کوچک ویک آرزو و روی زمین عمرمون هزار آیینه شکسته وآرزوی گم شده
خب آیینه را شکستی ورفتی بگو با آیینه کوچک قلبی که با تو قد کشید چه بگویم اگه دوست داری گوش کن:فقط به خاطر تو موندم تا بعد از تو آیینه های هزار پاره را جمع کنم
به پرنده بگو: پرواز
یادت نرفته است می خواستیم آب را بی فلسفه بخوریم
کوچه ها را به چراغ معرفت روشن کنیم
تا آن سوی نداشتن برویم
به سحر برسیم وشام تاریک را ستاره باران کنیم
از چشمهای هیچ کودکی که میگریدچشم برنگیریم
به خمیدگی پشت ها با مهربانی نگاه کنیم
به سپیدی موها رنگ ماندن بپاشیم
و......
یادت باشد میخواستیم بلندترین آبی آسمان را با چشمهای پریدن ببینیم
یادت باشد هنوز هم باید به پرنده بگوییم : پرواز
پرنده ای که نمیپرد دق میکند و می میرد
تا همین لحظه....
گفته بودی روزها را قاب بگیریم و من لحظه ها را قاب گرفته بودم
گفته بودی روزی به یاد هم خواهیم افتاد ومن یادها را به خاطر سپرده بودم
گفته بودی یادگاری بگیریم ومن یادگاری ها را ردیف چیده بودم
گفته بودی زیر باران راه برویم وبه خیالمان هم نگذرد که چتر وباران با هم رفیقند ومن ساعتها زیر باران نشسته بودم
گفته بودی هی دل بیقرار که بیقراریها میکنی ومن بیقرار تومانده بودم
گفته بودی زیر هیچ واژه ای خط نکشیم ومن تمام واژه ها را ردیف کرده بودم بی هیچ خط وفاصله ای.
گفته بودی به هم نگاه کنیم وهیچ حرفی نباشد ومن پلک نزده بودم
چقدر گفته بودی ومن چقدر شنیده بودم حالا نشسته ام وقاب لحظه ها را نگاه میکنم یادت باشد بیوفایی نکردم که دیر ماندم خودت گفتی یک نفر میماند ویک نفر میرود
تو رفتی و من ماندم یک روز می آیی ومن......
عاشقانه
میدانی دوستت دارم نگاهت را با من مهربانتر کن
میدانی با نگاه مهربان تو باور میکنم که هنوز با من بر سر مهری؛ مهرت را بیشتر کن
میدانی با مهربانی تو لحظه های مشتاقی را با آب و آیینه وآفتاب تقسیم میکنم مشتاق ترم کن
میدانی با اشتیاق تو به سادگیها پیوند می خورم ساده ترین مشتاقانه ها را به من ببخش
میدانی با مشتاقانه ها به زندگی لبخند می زنم شیرین ترین لبخندهایت را نشانم بده
میدانی با لبخند هایت به سمت زیباترین باورها کوچ میکنم باورم کن
میدانی با باورهای صادقانه ام تورا در جاری ترین لحظه ها خواهم دید با من باش
میدانی وقتی با تو باشم شادمانه ترین آوازهایم را خواهم خواند مرا صدابزن
میدانی با صدای تو به سلام ستاره ها بر می خیزم مرا به سرزمین ستاره هاببر
میدانی که دوستت دارم ستاره دوستی را در دورترین سمت آسمان زندگیم نورانی کن
با تو نور می شوم و با تومعنای بودن را میفهمم
خدایا این عاشقانه ها را بر زبانم جاری کن تا همیشه تورا صدا بزنم
باورانه
ساده بودیم مثل سادگی
ساده بودیم وباور می کردیم صدایی از سخن عشق خوشتر نیست
و خیلی ساده عاشق می شدیم
دلمون را می سپردیم به صفای آب و آیینه وآفتاب
زیر نور ماه کوچه های خلوت را با سوت وترانه های دل پر میکردیم
همراه با پرواز رنگارنگ یک پروانه به گلقروشی میرفتیم و یک شاخه گل رز قرمز میخریدیم و به عشق میدادیم
تن به نسیم وخنکای شبانه می دادیم و به ماه وستاره ها سلام میکردیم
به شعر عاشقانه ای گوش میسپردیم که مارا دعوت میکرد روی آب و تن برگ بنویسیم عشق عشق عشق
وما خواندیم ونوشتیم وروزها گذشت وگذشت
این روزها چقدر ساده ایم ؟ چقدر؟ اندازه دلمون که خیلی کوچک شده یا اندازه آسمونمون که از یک پنجره کوچک پیداست؟
یا اندازه نگامون که نمیدونه دور ودورتر یعنی چه؟
سادگیهامون را گم کردیم یواشکی بلند بشیم و صدا بزنیم : آهای سادگی کجایی؟ دلمون خیلی تنگ شده. خیلی . خیلی.
به صدای علی سنتوری هم گوش بدیم که صدای ماست
دلتون را گم نکنید
خب خیلی مهمه بدونی دوست داشتن هم یه نوع بازیه اما از اون بازیها که سروکارش با دل هست ودلم که میدونی چه سوداهایی داره
دل عشقو ارزون نمیفروشه
دل با نگاه اونی که دوستش داری شروع میکنه به هزار سودا و حال واحوالی که فقط عاشقا میدونن یعنی چی
دل راه خیال را باز میکنه تا همیشه خدا به کسی که عاشقشی فکر کنی و خب دیگه.... حالی داشته باشی که نگوو نپرس
دل با یادهایی پیوند خورده که هیچ بیوفایی هم نمیتونه اونا را پاک کنه
دل به اونایی که بهش میخندن کاری نداره چون میدونه نمیفهمن عشق یعنی چی
دل با حساب وکتابای دفتر ودستکی هیچ کاری نداره فقط روی اونی که دوست داره یه حساب بازمی کنه که هیچوقت بسته نشه
دل با خیال هم میلرزه با دیدار هم میلرزه با فراق هم میلرزه خب دیگه انگار کار دل لرزیدنه
دل با خدا یه جورای خاصی حرف میزنه زیر لبی ؛ درگوشی؛نگاه به نگاهی و.... خدا میدونه چه بی ریا وچه باصفا
دل هیچوقت راه امید را نمیبنده
دل تا همیشه ثانیه ها منتظر میمونه
دل فقط یه بازی بلده اونم بازی عشقه
اگه دلتون را گم کردید یادتون باشه راهی را که میرید عوضی هست
برگردید به راه عشق سلام کنید دلتون را دوباره پیدا می کنید
غریبانه
به چشمام زل زد وگفت: منو به یاد میاری
به نگاش زل زدم وگفتم: باهات زندگی کردم از کوچه پس کوچه های درد وزخم وامید وترس ووحشت وخیال وخاطره با تو عبور کردم مگه میتونم تورا به یاد نیاورم
گفت : خوبه . لا اقل هنوز یک کمی از من؛ تو وجودت حضور داره
گفتم :بعداز این همه سال برگشتی که چی؟
گفت : تو بعد از این همه سال چرا سراغمو گرفتی
حالا ساعتهاست که نشستیم وداریم با هم حرف می زنیم اون یه زخم میزنه من یه فریاد می کشم من یه تلخی می کنم اون گریه میکنه
هر دوشدیم غریبه با هم و یادمون رفته یه روزبه هم سلام کرده بودیم وقرار بود یه عمر لحظه به لحظه با هم باشیم اون با دوچشم سیاه به من زل میزنه من دیگه چشمام سویی نداره
اون قراره با همون دوچشم سیاش بعد ها وبعدها منو به یاد دیگرون بیاره .من قراره کم کم از کوچه ها عبور کنم کوچه هایی که به لحظه های نگفتنی راه دارند
نازلی
روی دست برگ که نگاه کنی مشق تورا نوشته است با یک خط فاصله ناز - لی
نازش را برگ های عاشقانه می کشند
لی لی هایش را شیطنتهای کودکانه میکنند وپابه پا میشوند
حالا اگر هزار فصل نا خواسته هم بیایند وهر فصلی قصه ای از قصه های عمر را روایت کنند
من یک نازلی بیشتر نمیشناسم
او هر روز می آید کنار یادهایم مینشیند وبرایم یک ترانه میخواند
یک نفر میاد که من منتظر دیدنشم
یک نفر میاد که من تشنه بویید نشم
خالی سفره مونو پر از شقایق میکنه
واسه موجای سیاه دستشو قایق میکنه
نازلی جان من هنوز منتظر همان بعداز ظهر داغم چه کسی می آید؟